تبليغاتX
دل نوشته ها

دل نوشته ها

هر چه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی...

                                                                                                                                                                                                          

 به آرامی آغاز به مردن میکنی :         اگر ..........

  سفر نکنی                               

   کتابی نخوانی                       

   به اصوات زندگی گوش ندهی    

   از خودت قدردانی نکنی

    

  به آرامی آغاز به مردن میکنی :         اگر ..........

  زمانی که خودباوری را در خودت بکشی !

  وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

                         

 به آرامی آغاز به مردن میکنی :         اگر ..........

  برده ی عادات خود شوی                  

  همیشه از یک راه تکراری بروی          

  رنگهای متفاوت به تن نکنی             

 از افراد ناشناس فاصله بگیری

 

 به آرامی آغاز به مردن میکنی :         اگر ..........

  از شور و حرارت زندگی  ،  از احساسات سرکش

  و از چیزهائی که چشمانت را به درخشش وا می دارند

  و ضربان قلبت را تندتر می کنند .......دوری کنی

 

 به آرامی آغاز به مردن میکنی :         اگر ..........

 

  هنگامی که با شغلت ، یا عشقت شاد نیستی ، آن را عوض نکنی !       

  برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی     

  ورای رویاها نروی ،  وبه خودت اجازه ندهی

  که حداقل یک بار در تمام زندگیت ، ورای مصلحت اندیشی بروی !

                                      

                                      امروز زندگی را آغاز کن !

                                امروز مخاطره کن !

                                امروز کاری کن !

                                نگذار که به آرامی بمیری  !

                    

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 13:27  توسط لیلا  | 

چه کسی بود صدا زد سهراب؟



کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد

بوی هجرت می‎آید
بالش من پر آواز پر چلچله‎ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه‎ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد
وقتی از پنجره می‎بینم حوری
-دختر بالغ همسایه-
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می‎خواند

چیزهایی هم هست؛
لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره‎ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت *

و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند

یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 10:42  توسط لیلا  | 

طنین آوای من-دکتر شریعتی

اگر دیگر نگذاشتند زندگی را ببینم ،

گفته ام که نثرهایم را به چاپخانه بدهند تا چاپ کنند

اما شعرهایم را

که از دستبرد هر چشمی پنهان کرده ام،

بردارند و بی آن که بخوانند ،

همه را ببرند و در شکافته ی کوه ساکت تنهایی ام

صومعه ای هست کوچک و زیبا

و روحانی و مجهول ،

به آن جا بسپارند .

چه در همین صومعه است که من

از وحشت تنهایی در انبوه دیگران می گریختم

و به درون آن پناه می بردم.

همین جا بود که شب ها و روزهای سیاه و خفه و

دردناک را به نیایش می گذراندم

در برابر سر در آن که به رنگ دعاست ،

گرم ترین و پرخلوص ترین سروهاهای عاشقانه ام را

خاموش زمزمه می کردم.

و نغمه ی مناجات من ،

از چشم های پر اسرار مناره ای باریک و بلند آن

در آستانه ی هر سحرگاه و در دل هر شامگاه

و در بهت غمگین و اندوهبار هر غروب

در آن کوهستان خلوت و ساکت و مغرور تنهایی من می پیچید.

و همواره انعکاس طنین آن در این دره ،

گرداگرد دیوارهای بلند و سنگی و عظیم کوهستان ،

می گردد و می پیچد و می خواند.

حتی اگر برای همیشه خاموش شوم،

حتی دیگر نگذارند فردا برگردم ،

و باز آوای محزون تنهایی سنگین و رنج آلود روح تنهایم را

در زیر رواق بلند و زیبای صومعه ام زمزمه کنم ،

آری

حتی اگر فردا دیگر نگذاشتند که برگردم ،

حتی اگر دیگر نتوانستم آواز بخوانم ،

طنین آوای من که از درون صومعه بر می خاست ،

همواره در این کوهستان خواهد پیچید !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 12:34  توسط لیلا  | 

جمله روز

ارزش انسانها به چیزهایی نیست که بدست می آورند بلکه به دلهایی است که تسخیر می کنند

 

" براي چيزي كمتر از بهترين بودن نبايد تلاش كرد"


زندگی ریاضی است

خوبی هارا جمع کنید

شادی هارا ضرب کنید

درد ها را تقسیم کنید

نفرت را زیر رادیکال ببرید

                                عشق هارا به توان برسانید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 10:48  توسط لیلا  | 

گفتگو با خدا

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغهء دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

 گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.  

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟  

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

 گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟  

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.  

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟  

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

 گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟  

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم. 

 گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...  

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 14:1  توسط لیلا  | 

جملات طلایی

اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید!

رفاقت به معنی حضور در كنار فردی دیگر نیست بلكه به معنی حضور در درون اوست.

دکتر شریعتی :

ساعت ها را بگذارید بخوابند، بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست..........!


باطل میتواند فتح کند، تسخیر کند، بکشد. اما نمیتواند پیروز شود.....................!


چه هراس انگیز است چراغی برافروختن در آنجا که جز زشتی هیچ نیست.....!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 13:43  توسط لیلا  | 

آرزوهای «ویکتور هوگو»

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 14:7  توسط لیلا  | 

ارزش هاى والاى انسانى

وَ قَالَ علی [عليه السلام] أُوصِيكُمْ بِخَمْسٍ لَوْ ضَرَبْتُمْ إِلَيْهَا آبَاطَ الْإِبِلِ لَكَانَتْ لِذَلِكَ أَهْلًا لَا يَرْجُوَنَّ أَحَدٌ مِنْكُمْ إِلَّا رَبَّهُ وَ لَا يَخَافَنَّ إِلَّا ذَنْبَهُ وَ لَا يَسْتَحِيَنَّ أَحَدٌ مِنْكُمْ إِذَا سُئِلَ عَمَّا لَا يَعْلَمُ أَنْ يَقُولَ لَا أَعْلَمُ وَ لَا يَسْتَحِيَنَّ أَحَدٌ إِذَا لَمْ يَعْلَمِ الشَّيْ‏ءَ أَنْ يَتَعَلَّمَهُ وَ عَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ فَإِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الْإِيمَانِ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ وَ لَا خَيْرَ فِى جَسَدٍ لَا رَأْسَ مَعَهُ وَ لَا فِى إِيمَانٍ لَا صَبْرَ مَعَهُ .

و درود خدا بر او ، فرمود : شما را به پنج چيز سفارش مى كنم كه اگر براى آن ها شتران را پر شتاب برانيد و رنج سفر را تحمل كنيد سزاوار است : كسى از شما جز به پروردگار خود اميدوار نباشد، و جز از گناه خود نترسد، و اگر از يكى سؤال كردند و نمى داند ، شرم نكند و بگويد نمى دانم ، و كسى در آموختن آنچه نمى داند شرم نكند و بر شما باد به شكيبايى كه شكيبايى ، ايمان را چون سر است بر بدن و ايمان بدون شكيبايى چونان بدن بى سر ، ارزشى ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 11:36  توسط لیلا  | 

سخن بزرگان

به گفتار پیغمبر راستگوی زگهواره تا گور دانش بجوی.

بزرگترین افــســوس آدمی آن است که حس میکند میخواهد اما نمیتواندو به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما نــخــواســت

به همه عشق بورز، به تعداد كمی اعتماد كن، و به هیچكس بدی نكن. (شكسپیر)

نیکبخت ترین مردم کسی است که کردار به سخاوت بیاراید و گفتار به راستی. پیامبر اکرم (ص)

دیگران را می بخشم حتی آنانی را که مرا آزرده اند ، نه از برای آنکه ایشان مستحق بخشایشند ، بلکه جون من لایق آرامشم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 13:59  توسط لیلا  | 

تبریک روز مهندس

برای مهندسین بن بستی وجود ندارد آنان یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت.

پنجم اسفند ماه روز بزرگداشت خواجه نصیرالدین طوسی و روز مهندسی را خدمت تمام مهندسین عزیز کشور عزیزمان ایران تبریک میگم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 13:41  توسط لیلا  |